ارزش دستاوردهای یقینی عقل با آموزه‌های وحیانی برابر است

منظومه فکری آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی در هم‌آوردی با متفکرین غرب

دکتر محمدرضایی دارای مدرک دکتری در فلسفه و همچنین سردبیر مجله علمی-پژوهشی «قبسات»، مجله «فلسفه دین» و رییس کارگروه تخصصی فلسفه دین شورای تحول علوم انسانی نیز است. وی به دلیل آشنایی با تفکر اسلامی از سال 1359 در حوزه علمیه قم به تحصیل در دوره سطح و خارج فقه و اصول و فلسفه اشتغال دارد.

<p>غزاله اصلان‌بیک: «آیت‌الله جوادی آملی اعتقاد دارد اگر عقل بشر به حقایقی دسترسی یافت و به آموزه‌هایی یقین حاصل کرد، اسم آنها امور یقینی است و ارزشش به اندازه وحی است. لذا اگر مسأله‌ای یقینی باشد، اما با ظواهر سنت و کتاب ناسازگار، ما باید آن را در پرتو عقل تعدیل کنیم». این بخشی از سخنان «محمد محمدرضایی» از استادان برجسته فلسفه و استاد تمام و مدیر گروه فلسفه دین دانشگاه تهران است که تاکنون 16 کتاب و بیش از 100 مقاله علمی تالیف کرده که از جمله آنها می‌توان از دو کتاب اندیشه اسلامی (1و2) نام برد که بیش از ده سال است در همه دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند. دکتر محمدرضایی دارای مدرک دکتری در فلسفه و همچنین سردبیر مجله علمی-پژوهشی «قبسات»، مجله «فلسفه دین» و رییس کارگروه تخصصی فلسفه دین شورای تحول علوم انسانی نیز است. وی به دلیل آشنایی با تفکر اسلامی از سال 1359 در حوزه علمیه قم به تحصیل در دوره سطح و خارج فقه و اصول و فلسفه اشتغال دارد. اسرانیوز گفت‌وگویی با این استاد برجسته حوزه فلسفه انجام داده تا جایگاه عقل را بر محور دیالوگ میان اندیشه آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی و متفکران غربی واکاوی کند . ****** • دستگاه معرفت دینی آیت‌الله جوادی آملی مبتنی بر تبیین جایگاه محوری عقل نسبت به دیگر منابع قابل وصول انسان شکل گرفته است و جز وحی که برتر از افق انسانی است هیچ منبعی به اندازه عقل برای ایشان حائز اهمیت نیست و حتی در تعارض بین عقل و نقل، نقل را کنار می‌گذارند. دیدگاه شما درباره تبارشناسی این نوع دستگاه معرفتی را در اسلام (نه در مقام یک فیلسوف بلکه در مقام مرجعیت دینی) چیست؟ از گذشته‌های دور تا کنون بحث بسیار مهمی وجود داشته که منابع شناخت انسان چیست؟ انسان وقتی به خودش مراجعه می‌کند، می‌بیند قوه‌ای دارد به نام قوه عقل که با آن می‌تواند اموری را بشناسد، حقایقی را درک کند و خوبی و بدی را تشخیص دهد. غیر از عقل بعضی افراد بر اساس ریاضت‌هایی که کشیده‌اند و صفای باطنی‌ که داشته‌اند، یک‎سری حقایق را درک کرده و کم‌کم به این نتیجه رسیده‌اند که غیر از عقل، منبع شناخت دیگری وجود دارد به نام «صفای باطن» یا «شهود عرفانی»؛ درواقع این منبع که از یونان باستان و گذشته‌های دور هم بوده است، بر اساس تزکیه و پالایش نفس حاصل می‌شود و انسان با آن می‌تواند حقایقی را درک کند. منبع سوم نیز حواس است و ما از طریق حواسمان حقایق محسوس را درک و آنها را شناسایی می‌کنیم. اما غیر از این منابع شناخت که نام بردیم منبع دیگری وجود دارد به نام «وحی». پیامبرانی برای هدایت انسان مبعوث می‌شوند و معجزاتی از خود بروز می‌دهند. این افراد از جانب خدا آمده‌ و مامور شده‌اند که بشر را با توجه به منابعی که دارد و حقایقی که آنها با خود آورده‌اند، به‌سوی سعادت راهنمایی کنند. پیامبران باعث می‌شوند این منابع دست‌ به‌ دست هم دهند. در قران آمده است: «پیامبران آمده‌اند تا شما را تعلیم دهند از آن‌چه که نمی‌توانستید بدانید.» یا به پیامبر اسلام می‌فرماید: «پیام خداوند به شما چیزهایی یاد داد که شما اصلا نمی‌توانستید بشناسید یا بدانید.» پس ما چند منبع شناخت داریم: 1. عقل 2. حواس 3. شهود عرفانی 4. وحی که خداوند حقایقی را از آن طریق به ما نشان می‌دهد. واقعیت این است که شناخت عقل ما گستره‌ای دارد که بیشتر از آن نمی‌تواند به چیزی شناخت پیدا کند. بنابراین خداوند از طریق پیامبران آموزه‌هایی را برای بشر می‌فرستد؛ حقایقی که از عالم بالا نزول پیدا می‌کنند و ما می‌توانیم به آنها دست پیدا کنیم. به همین دلیل در روایات هم آمده است که چرا بشر به دین نیاز دارد. همیشه این سوال برای بشر وجود داشته که آیا ما با وجود این منابع به دین نیاز داریم یا خیر؟ بعضی معتقد به هماهنگی «عقل و نقل» هستند و می‌گویند، ما می‌توانیم از طریق عقل‌مان به حقایق برسیم و آن را تلازم بین عقل و نقل عنوان می‌کنند. چه در اسلام و چه در مسیحیت افرادی را داریم که قائل به هماهنگی عقل و نقل هستند. باید بگویم در اسلام این موضوع عنوان می‌شود که هرچیزی عقل حکم کند، شرع هم حکم می‌کند و هرچه که شرع حکم کند، عقل هم همان را می‌گوید. در جهان مسیحیت، عقل‌گراترین فیلسوف، «توماس آکویناس» است. او اعتقاد دارد اگر خداوند پیامبران را مبعوث نکرده بود، انسان از طریق عقلش می‌توانست به همه حقایق، به‌جز تثلیث برسد؛ پس بشر باید ایمان بیاورد. با این حال وحی لازم و راهی مطمئن‌تر است چون همه انسان‌ها استعداد، فرصت و توانایی‌اش را ندارند و ممکن است خطا کنند. نکته دیگری هم هست؛ ما در قرآن می‌خوانیم «الا بذکر الله تطمئن القلوب»؛ خداوند قرآن را به ذکر تعبیر کرده است که قلب انسان با آن آرامش می‌گیرد. درواقع دستورات دینی و حقایقی که خداوند در قرآن برای بشر آورده، مایه آرامش انسان می‌شود چون ما انسان‌ها هرکاری بخواهیم بکنیم، با شک و تردید همراه است. آدمی هیچ‌وقت نمی‌داند این کاری که می‌خواهد انجام دهد، درست و مناسب است یا نه. آن‌چنان تأثیر و تأثر کارها روی هم زیاد است که ما نمی‌توانیم نتیجه آنها را بسنجیم. خیلی از آدم‌ها از کارهایی که بعدها می‌کنند، پشیمان می‌شوند اما وقتی خداوند یک‌سری احکام می‌آورد، انسان آرامش پیدا می‌کند. اینجاست که عقل با دین هماهنگ می‌شود و بشر به سعادت می‌رسد. • آیا آیت‌الله جوادی آملی در دستگاه معرفتی خود، نئوکانتی محسوب می‌شوند؟ عقل و معرفت عقلی در سنت فکری ایشان به چه معنایی به عنوان منبع معرفت دینی محسوب می‌شود؟ و این عقل‌گرایی تا آن‌جا است که حتی عرفان (مکاشفه) را به زبان برهان، مقبول می‌بینند و آن‌چه را که از دایره برهان خارج است، به عنوان محتوای علمی نمی‌پذیرند؟ به نظر من عقل‌گراترین متفکر شیعی جناب آیت‌الله جوادی آملی هستند که قدرشان ناشناخته مانده است. ایشان عقل را به عنوان یک منبع شناخت قبول دارند. به نظر ایشان هیچ‌گاه نباید بگویید تعارض عقل و دین، بلکه بگویید تعارض عقل و نقل. چون عقل زیرمجموعه دین است. یعنی اگر ما حکمی هم نداشته باشیم، خدا می‌گوید من به تو عقل داده بودم و دستور عقل تو این بوده است، چرا انجام ندادی؟ و در نهایت انسان بازخواست می‌شود. یعنی عقل به اندازه وحی ارزش دارد؛ آن‌چنان که تکلیف‌آور است. آیت‌الله جوادی اعتقاد دارد، اگر عقل بشر به حقایقی دسترسی یافت و به آموزه‌هایی یقین حاصل کرد، اسم آنها امور یقینی است و ارزشش به اندازه وحی است. لذا اگر مسأله‌ای یقینی باشد، اما با ظواهر سنت و کتاب ناسازگار، ما باید آن را در پرتو عقل تعدیل کنیم. • با توجه به نظریه علم دینی آیت‌الله جوادی آملی آنچه که محصول عقل است و از طریق برهان به دست می‌آید، دینی است و ایشان در این خصوص ابایی ندارند که نتیجه عقل انسان غیرمتدین را در یک تخصص که نظرش در فعل انسان مؤثر است حجت شرعی بدانند. آیا این توسعه معنایی وصف دین، مرز بین اندیشه سکولاریستی و دینی را از بین نمی‌برد؟ ایشان در یک تبیین می‌گویند، چگونه به علمی که به قول خدا (علم تفسیر) می‌پردازد، علم دینی می‌گویید ولی به علمی چون فیزیک که به فعل خدا می‌پردازد دینی نمی‌گویید؟! در این خصوص ایشان ایمان و کفر عالم را در محصول عقل نظری (علم) مؤثر نمی‌بینند و مسأله کفر و ایمان را فقط در عقل عملی تبیین می‌کنند. آیت‌الله جوادی آملی معتقدند که علم به دو بخش متافیزیک و علوم جزیی تقسیم می‌شود. علوم جزئی مثل فیزیک، ریاضی و جامعه‌شناسی هستند که متافیزیک نقش تعیین‌کننده‌ای نسبت به این علوم دارد، یعنی اگر یک فلسفه الهی روی این علوم سایه بیافکند، این علوم به جایگاه واقعی خود می‌رسند و همین‌طور اگر یک فلسفه الحادی پشت این‌ها باشد باز هم تاثیرگذار است. آیت‌الله جوادی آملی معتقدند با تفکر فلسفه الهی باید طبیعت را بشناسیم. از آن‌جایی که قوانین الهی خودشان در سه‌ جا یعنی در کتاب آسمانی، در عقل ما و در قوانین طبیعت متجلی شده‌اند، پس قوانین طبیعت سنت‌های الهی هستند و اگر این سنت‌ها و روابط بین آنها را کشف کنید همان قوانین الهی را کشف کرده‌اید. ایشان می‌گویند، چطور اگر یک فرد قانونی را که در کتاب الهی است بخواند، آن حکم الهی است، اما اگر در نظام تکوین یک قانون را کشف کند، آن قانون الهی نیست؟ به همین دلیل ممکن است یک دانشمند خودش متدین نباشد، اما اگر آن قانون علمی و یقینی باشد ناخودآگاه قانون الهی را بیان کند. البته یک مشکل وجود دارد؛ چون سلسله نظام طولی و نظام علّی و معلولی بر جهان حاکم است، یکی از مشکلات دانشمندان این است که علت تامه یک حقیقت را نمی‌دانند. یعنی برای پدیدآمدن «الف» معتقدند «ب» علت تامه آن است. اما باید بدانند یک نظام علی و معلولی در این رابطه‌ها حاکم است که علت و معلول همه‌چیز خداوند است و اصولا متافیزیک بر فیزیک تاثیر دارد. دانشمندان این موضوع را باید قبول داشته باشند. به همین دلیل یک دانشمند ملحد نمی‌تواند به آن حقیقت حقیقی علم دسترسی پیدا کند. به عبارتی به مرتبه نازله‌ای از علم دست پیدا می‌کند نه به آن مرتبه حقیقی علم. درواقع باید بتواند آن جایگاه واقعی نظام علّی و معلولی را که در جهان حاکم است، بشناسد. دانشمند ملحدی که به ‌صورت قطعی روابط بین دو پدیده را در این سطح می‌داند که برای پدیدآمدن «الف»، «ب» لازم است، تا اندازه‌ای حکم الهی را بیان می‌کند اما نمی‌تواند به حقیقت علم و به حقیقت علت تامه دسترسی پیدا کند؛ چون این علت معد است و زمینه‌ای است برای تحقق علت تامه نه اینکه علت حقیقی باشد. علت حقیقی خدا است و نظام علی و معلولی که بر جهان حاکم است. آن دانشمند ملحد همه این‌ها را نادیده می‌گیرد اما بخشی از آنها را کشف می‌کند. • سابقه این شکل از عقل‌گرایی را در تفکر دینی در چه متفکرانی از تمدن غربی می‌بینید؟ از بین متفکران عقل‌گرای غربی «کانت» را می‌توان نام ببرم. حتی کانت کتابی به نام «دین در محدوده عقل» دارد. در اصل او یک تحول در نظام فلسفی جهان ایجاد کرد و انقلاب خودش را انقلاب «کوپرنیکی» نام نهاد. او می‌گوید فیلسوفان تا کنون معتقد بودند باید ذهن با واقعیت سازگار باشد اما من برعکس آن را می‌گویم. کانت عقل را دو بخش کرد؛ عقل نظری و عقل عملی. او معتقد است عقل نظری توان شناخت عالم ماوراء را ندارد و قادر به شناخت عالم نومن نیست، فقط به فنومن‌ها می‌تواند دسترسی پیدا کند که البته بعدها خودش با این اعتقاد ناسازگار شد. او به عالمان ماوراءالطبیعه توصیه می‌کرد، قبل از آن‌که به عالم ماوراءالطبیعه بپردازید عقل خود را مورد سنجش قرار دهید و ببینید که ذهن ناتوان است از این‌که در مورد عالم نومن یا ماوراء اظهار نظر کند. در صورتی که خود او برای این‌که بتواند از ایده‌آلیسم رهایی پیدا کند، به این قائل شد که هر شئ دو ساحت دارد؛ یک ساحت «نومن» و یک ساحت «فنومن». ادعا کرد که این نومن‌هایند که علت وجود فنومن‌ها هستند. درواقع این‌جا ناسازگار با تفکر فلسفی خودش حکم داد. ایشان معتقد بود که شناخت ترکیبی از صورت‌های ذهنی، ماده و داده‌های خارجی است. این صورت‌های ذهنی فقط هنگامی کاربرد صحیح دارند که در حوزه فنومن‌ها به کار گرفته شوند و ما خارج از فنومن‌ها گرفتار مغالطه می شویم. کانت برای این‌که از ایده‌آلیسم نجات پیدا کند، حکم کرد که در ورای این فنومن‌ها یک نومن هم وجود دارد؛ یعنی بر آن‌چه که خودش انکار می‌کرد، صحه گذاشت و اعتراف کرد. در واقع ناسازگار با تفکر فلسفی خودش شد. اما در حوزه اخلاق، کانت معتقد است که با آن می‌شود دین و مبانی آن را اثبات کرد. او از طریق اخلاق، خدا، جاودانگی نفس، آزادی و اختیار انسان را اثبات می‌کند و معتقد است ما باید فرامین الهی را در پرتو عقل تشخیص دهیم و دین را تا آن‌جا قبول می‌کند که عقلش می‌پذیرد . البته این‌جا هم با مشکلاتی مواجه است؛ چون خود کانت معتقد است خداوند علم و حکمت نامتناهی دارد. این‌جا باید به او بگوییم اگر تعارضی بین عقل و دین دیده شد، عقل می‌گوید که شما جانب عقل متناهی را بگیر. بنابراین کانت نباید با دین وحیانی مخالفت می‌کرد اما او دین وحیانی را در چهارچوب عقل می‌پذیرد و این متفاوت است با آن‌چه که آیت‌الله جوادی می‌گویند. ایشان اعتقاد دارند که عقل می‌گوید: ای انسان تو تا حدی می‌توانی پرواز کنی و گستره‌ای داری. اما کانت بیان می‌کند: من مسائل وحیانی را در چارچوب عقلانی خودم قبول دارم. در واقع کانت این‌جا هم با مشکل و چالش روبه‌رو شده است.</p>

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی‌های وب و پست الکترونیکی به صورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.