در برابر تجدد

فارسی
بررسي رويكردهاي دكتر طباطبايي و آيت‌الله‌العظمي جوادي آملي در مواجهه با مدرنيته
متن جایگزین  متن جایگزین

آيت‌الله‌العظمي جوادي آملي نيز به مانند دكتر طباطبايي از نگاه سكولاريستي در اسلام پرهيز مي‌دهند. ورود به بحث ايشان اما در خصوص سکولاريسم با جواد طباطبايي متفاوت است. ايشان فهم سکولاريستي را ناشي از انديشه‌ ناصوابِ عالِمان مي‌دانند و اساس علم را غير از دين نمي‌بينند.

سید جواد طباطبایی[1] (1324-) از جمله فیلسوفان برجسته ایرانی است. دغدغه‌ وی، ایران و ماجرای انحطاط فکری است. وی بر این باور است که تفکر ایرانی به مرحله‌ای رسیده که از آن می‌توان به امتناع اندیشه‌ورزی یاد کرد. طباطبایی در این خصوص، تصویری از "عالم تجدد" ارائه می‌دهد. وی بر این باور است که حتی شناختِ صحیح از عالم سنت نیز در پرتو آگاهی از تجدد صورت می‌پذیرد.

گفتمان تجدد

تجدد از منظر طباطبایی یک گفتمان جدید است. این گفتمان کاملاً با رویکرد سنتی تفاوت دارد. این تفاوت، یک اختلاف بنیادی و در مبانی فکری است. مبانی تجدد از نظر طباطبایی خِرَد خودبنیاد و نقاد است. به باور وی، اگر ما این تفاوت را متوجه شویم آنگاه بسیاری از معضلات ما حل خواهد شد. به نظر او بسیاری از مشکلات ما در همین نکته نهفته است که با مبانی نظری تفکر قدیم می‌خواهیم به موضوعات جدید بپردازیم[2]. به باور او، تمایز اساسی میان گفتمان جدید و قدیم نباید مورد غفلت قرار گیرد و سبب شود تا اندیشه‌های نوین را از دل سنت قدیمی استنباط کنیم. وی در این خصوص گفته است که: "اعتقاد راسخ دارم که توسعه جز بر مبنای اندیشه تجدد امکان‌پذیر نخواهد بود، یعنی این که توسعه جز در غرب و کشورهایی که در شعاع تمدن غربی قرار گرفته باشند، تاکنون ممکن نشده است. در مورد توسعه در غرب، نیازی به توضیح نیست، اما لازم به یادآوری است که توسعه در بیرون حوزه تمدن غربی از ژاپن تا کره به این علت ممکن شده است که آن کشورها به تدریج در حوزه تمدن غربی قرار گرفته و از نظر فرهنگی به مبادی تجدد گردن گذاشته‌اند. توسعه در مشرق زمین به مقیاسی امکان‌پذیر شده است که کشورهای شرقی با روی کردن به موضوع جدید آکاهی، خود را با اندیشه تجدد سازگار کرده‌اند".[3] آنگونه که طباطبایی می‌گوید، عدم التفاتِ تام و تمام به تجدد، سبب‌ساز زوال و عدم توسعه و عقب‌ماندگی است. به باور وی، این شرایط بر ما تحمیل شده است و چاره‌ای جز پذیرش آن نداریم[4].

وی با پیش کشیدن این پرسش که در این شرایط چه راه‌حلی در برابر جهان ایرانی قرار گرفته است، پاسخ می‌گوید که این راه چیزی نیست جز پذیرش تجدد. یعنی راه حل، "جز از مجرای تجدد یعنی تأسیس اندیشه فلسفی دوران جدید امکان‌پذیر نخواهد شد".[5]

 به نظر طباطبایی، تفکر ایرانی به مرتبه‌ امتناع اندیشه رسیده است. در این شرایط، پرسش از بنیاد سنت و نقادی آن با استفاده از اندیشه‌های دوران جدید، یگانه راهی است که در برابر ما قرار گرفته است. به تعبیر او: "هرچند که افق سخت تاریک و پرتگاه‌های هولناک در کمین است راهی که باید در نهایت به نوزایش فرهنگ تمدن ایران زمین منتهی شود. دست کم اینک و اینجایی که ما ایستاده‌ایم کورراهی تاریک بیش نیست و ناهمواری‌های آن را جز به توسن اندیشه‌ای نوآیین و تجدد تفکری بر مبنای تجدید نظر اساسی در مبانی سنت نمی‌توان پیمود".[6] طباطبایی البته اذعان می‌کند که در مواجهه با جهان تجدد هنوز به راه حلی اساسی دست نیافته، اما مواجهه صحیح با تجدد، جز با پذیرش آن و نقد سنت حاصل نمی‌شود.

طباطبایی همواره تجدد را در کنار انحطاط ایرانی مورد بحث قرار می‌دهد. به باور وی، با ظهور تجدد، انحطاطی بر ما عارض شد. در اندیشه طباطبایی "تجدد و انحطاط، دو مفهوم به هم پیوسته‌اند و در شرایط تصلب سنت و امتناع اندیشه، طرح یکی بدون دیگری امکان‌پذیر نیست"[7].

طباطبایی راه برون‌رفت از انحطاط فکری را این‌گونه بیان می‌کند: "چنانکه مبانی نظری تمدنی نتواند در قلمرو اندیشه و تجدید آن استوار شود، لاجرم مبانی نظری تمدنی دیگر خود را تحمیل خواهد کرد. وضعیت کنونی از این حیث قابل توجه است که با شکافی که میان دوران قدیم و جدید ایجاد شده و در شرایطی که تمدن‌هایی نظیر تمدن اسلامی نتوانسته‌اند مبانی و مقدمات دوران جدید تاریخ خود را فراهم آورده و به تجدید مبانی نظری آن بپردازند و از آنجایی که مبانی دوران جدید از مجرای گسستی از مبانی نظری دوران قدیم و به عبارت دیگر، با خروج از سنت امکان‌پذیر شده است، میان دو موضع آگاهی نسبت به سنت و تجدد، شکافی وجود دارد که گذار از یکی به دیگری، جز از طریق تجدد تفکر در مبانی و قلمرو اندیشه نظری ممکن نیست".[8] طباطبایی، فهم سنت را نیز در گرو استنباط صحیح تجدد معنا می‌کند و گریز از آن را روا نمی‌داند.

رابطه عقل و شرع

جواد طباطبایی عامل اصلی پیدایش تجدد را تفکیک میان دو عرصه‌ عقل و شرع می‌داند. وی حتی انحطاط ایران را نیز از زمانی می‌بیند که رابطه‌ صحیح میان عقل و شرع به هم خورده است. وی می‌گوید: "رابطه عقل و شرع در یک دوره‌ای از تاریخ فکری ما به هم خورده است. من سعی کرده‌ام تا نشان دهم که به چه ترتیب تا قرن چهارم، پنجم و ششم هجری، عقل معیار و ضابطه همه امور در ایران و در این گوشه از جهان اسلام بوده است و حتی گرایش عمده آن بود که شرع را نیز عقلی بفهمند. اما بعد از یورش مغولان این ترکیب و نظم میان عقل و شرع به هم می‌خورد. از اینجاست که من بحث از انحطاط را مطرح می‌کنم".

وی سپس تمایز میان عقل و شرع را برجسته می‌کند و اینگونه توصیه‌ می‌کند: "به نظر من نکته اصلی آن است که ما جایگاه عقل را در مسائل خودمان روشن کنیم و امورات خود را بنابر ضابطه‌ عقل بتوانیم بسنجیم. معیار عقلی این تفاوت را با معیار شرعی دارد که پاسخ نهایی را از پیش مشخص و تعریف شده نمی‌داند. بنابراین من به طور مبنایی بر این معیار عقلانی تکیه دارم، چون بر مبانی شرع، همه پاسخ‌ها از پیش روشن است و جایی برای بحث کردن وجود ندارد. بر اساس یک معیار عقلانی است که می‌توان طرح پرسش کرد و به تحقیق پرداخت. همانطور که دانشمندان در قرن چهارم ما هم چنین کردند. مطابق با همین معیار عقلانی است که ما باید سنت‌مان را بشناسیم".[9]

طباطبایی میان دو ساحت عقل و شرع تفکیک می‌نهد و عدم درک صحیح این دو را عامل انحطاط معرفی می‌کند. او بر این نکته تأکید دارد که در حیطه‌ شرع، همه‌ پاسخ‌ها از پیش روشن است و مجالی برای محاجّه عقلانی باقی نمی‌گذارد. وی عامل انحطاط فکری و امتناع اندیشه‌ورزی در ایران را نیز در همین عدم تفکیک میان عقل و شرع تبیین می‌کند. وی در این خصوص این‌گونه می‌گوید که: "از دیدگاه تاریح اندیشه، عامل عمده امتناع نوزایش و شکست تجدد در ایران، از سویی هبوط فلسفه و اندیشه عقلی در "تصوف" و از سوی دیگر، سیطره تفسیر شرعی شریعت به عنوان یگانه درک از دیانت است".[10]

از نظرگاه فلسفی طباطبایی، رنسانس هم از زمانی پدید آمد که ساحت عقل و شرع تفکیک شد. به تعبیر وی: "طرح عقل در کنار شرع، عامل اساسی تحولات بعدی بود. رنسانس اگر امکان‌پذیر شد در واقع از همین زاویه، یعنی طرح عقل و تحلیل آن بود که بعدها نقد خرد عنوان گرفت و از این زاویه بود که در غرب تحول اساسی صورت گرفت. امور بشری از مجرای عقل قابل درک شد و عقل را ضابطه اصلی فهم و تحلیلی امور انسانی قلمداد کردند".[11]

طباطبایی بر این باور است که در حوزه دین، ما پاسخ بسیاری از پرسش‌ها را از پیش می‌دانیم و این با فکر جدید سازگار نیست. به اعتقاد وی، نمی‌توان بر پایه‌ امور دینی به مقولات جدید نظر کرد. به عنوان نمونه، نمی‌توان بر اساس حقوق شرعی، حقوق بشر تدوین کرد.[12]در نظر طباطبایی، بر اساس اندیشه‌های دینی، نمی‌توان در دوران جدید بازیگری فعال بود و اندیشه‌ای قابل اعتنا به ارمغان آورد. به تعبیر او: "نسبت ما به اندیشه دینی، عدم امکان تأسیس اندیشه دوران جدید است و اینکه بر حسب معمول، ماده تاریخ و تاریخ اندیشه در ایران را در قالب دستگاه‌های مفاهیم اروپایی فهمیده‌ایم".[13]

طباطبایی عدم درک صحیح از عقلانیت دنیای جدید را سبب‌ساز ادغام در فرهنگ غربی می‌داند. او می‌گوید: "سخن من این است که اگر ضابطه ما عقل نباشد و اگر ما در تدبیر و تحلیلی خودمان به این ضابطه اساسی توجه نکنیم، هیچ تضمینی وجود ندارد که کشورهایی مثل ایران در فرهنگ غربی ادغام شوند. نتیجه آن بی‌توجهی، ادغام شدن در یک مجموعه جهانی به نام فرهنگ غربی خواهد بود. مقاومت کردن در برابر تهاجم فرهنگی خوب است، اما در صورتی که شما از ابزار این مقاومت یعنی عقل استفاده کنید. اگر این ابزار را نداشته باشید، طبیعی است که شکست می‌خورید. ما این منطق غرب در روابط و مناسبات جدید را متوجه نشده‌ایم".[14]

مواجهه با سکولاریسم

طباطبایی در آرای خود، بحث از سکولاریسم را نیز پیش کشیده است. وی در آثار خود به‌خصوص در کتاب "جدال جدید و قدیم" و "دیباچه‌ای بر نظریه انحطاط ایران" به بحث از سکولاریسم پرداخته است. تعبیر اساسی طباطبایی از سکولاریسم، "دنیوی شدن مسیحیت" است. وی می‌نویسد: در تمدن مسیحی، تاریخی جز تاریخ قدسانی یعنی شرح ظهور و بطون امور قدسانی و قلمرو اینان نمی‌توانست تدوین شود. تکوین تاریخ در قلمرو مسیحیت نیازمند تحول در مبانی نظری الهیات بود که بر حسب معمول از آن به سکولاریزاسیون تعبیر می‌کنند".[15] طباطبایی، سکولاریسم را در دین مسیحیت قابل فهم می‌داند و این اصطلاح را در دین اسلام برنمی‌تابد.

وی در مصاحبه‌ای که با نشریه‌ "تلاش" انجام داد، به این رویکرد خود در مسأله‌ سکولاریسم پاسخ گفته بود. وی در این خصوص ابتدا میان دین اسلام و مسیحیت تفکیک می‌نهد: "نقطه حرکت من، اعتقاد به وجود تمایز میان دو دین اسلام و مسیحیت است. اسلام و مسیحیت، دو دین کاملاً متفاوت هستند و دو نظام الهیاتی کاملاً متفاوتی دارند. بنابراین احکام یکی از آنها را بر دیگری نمی‌توان اطلاق کرد. سکولاریزاسیون یکی از مسائل مهمی است که در مسیحیت ظاهر شده و به نظر من سکولاریزاسیون به معنای جامعه‌شناختی‌‌ای که در ایران به کار رفته،‌ یکی از این موارد استفاده و اطلاق نادرست است".

وی سپس عنوان می‌کند که تقلید از شیوه‌ غربی‌ها سبب شده که ما ناآگاهانه بسیاری از اصطلاحات آنها را اخذ کنیم. به باور وی: "در قرون وسطی، مذهب نقش عمده‌ای داشت و چون سکولاریزاسیون اتفاق افتاد،‌ مذهب محدود شد و جامعه جدید به وجود آمد. ما هم تصور کردیم که انقلاب اسلامی یعنی محوریت دین در جامعه ایران و چون ما می‌خواستیم از آن موقعیت خارج شویم، به تبع غربی‌ها از سکولاریزاسیون سخن گفتیم. من در درستی این نگاه تردید جدی دارم".

طباطبایی در به کارگیری لفظ "سکولاریسم" هم ایراد وارد می‌کند و می‌گوید: «اول از همه ما می‌بینیم که این واژه سکولاریزاسیون معادل درستی در زبان فارسی ندارد. چرا معادل درستی برای آن نداریم؟ چون مبنا و زیربنای این واژه در کشور ما وجود نداشته است. واژه "ایمان" یا واژه "پیغمبر" هم برای مسیحیان قابل فهم و ترجمه است و هم برای ما. اما چرا سکولاریزاسیون را نمی‌توانیم به همین راحتی ترجمه کنیم و هنوز بر سر تلفظ آن هم حرف داریم؟ روشن است، در کتاب مقدس و در نامه‌های پولس قدیس که اساس و پایه مسیحیت را درست کرده، به صراحت می‌خوانیم که "برحذر باشید که تشبه به دنیا پیدا نکنید". واژه "دنیا" در "تشبّه به دنیا"، همان واژه لاتینی "سکولوس" (به معنی دنیا و زمان) است. معنی‌اش این است که مؤمن مسیحی واقعی،‌ کسی است که فرزند زمان خود نباشد. این درحالی است که اتفاقاً به ما تأکید کرده‌اند که اسلام می‌گوید "فرزند زمان خودمان باشید"؛ یعنی عرف، زمان و دنیا را قبول کرده است. این دین با دینی که در اصل خود می‌گوید "مخالف عرف و زمان خود باشید"، دو الهیات متفاوت خواهند داشت. وقتی هم که دو الهیات متفاوت وجود داشته باشد، با این دو الهیات می‌توان دو برخورد کاملاً متفاوت داشت. وقتی متأخرین مسیحی بحث سکولاریزاسیون را مطرح می‌کنند می‌خواهند توضیح بدهند که پولس قدیس می‌گفت که تشبه به دنیا پیدا نکنید و مخالف سکولوس باشید اما شما در مقابل، باید موافق سکولوس باشید و این روند را نیز سکولاریزاسیون نام ‌می‌نهند. به این معنی که مؤمن مسیحی چگونه می‌تواند رابطه میان دین و دنیای خودش را بازسازی و درست کند. اما در اسلام، مسائل از آغاز به گونه‌ای متفاوت مطرح شده است و برای همین هم من می‌گویم که نمی‌توان از سکولاریزاسیون در اسلام سخن گفت و باید پاسخی متفاوت به مسأله‌ای متفاوت داد».

پاسخ طباطبایی به مسأله‌ سکولاریسم در دین اسلام این چنین است که: "شما اگر بخواهید در اسلام سکولاریزاسیون انجام دهید، باید جستجو کنید که این روند غیرسکولار شدن اسلام در ایران به کجا برمی‌گردد و چه زمانی اتفاق افتاد؟ این اتفاق از یک طرف به دوران صفویان برمی‌گردد و بیشتر از آن حتی به دوره قاجار برمی‌گردد که علما گفتند منطقه عرف، جزو منطقه شرع است و شرع، حکمیت و اِشراف بر آن دارند. قبلاً همه علما قبول کرده بودند که عرف جای خودش را دارد و شرع هم کار خودش را انجام می‌دهد. بعد از این بود که در دوره صفویان و یا قاجار این رابطه به هم خورد".[16]

طباطبایی بر همین اساس است که عنوان می‌کند اساساً دین اسلام یک دین دنیوی است و قابل قیاس با مسیحیت نیست. به تعبیر او: "اسلام به خلاف مسیحیت دین دنیا هم بود. با توجه به تعبیری که در مورد مسیحیت به کار گرفته شد، می‌توان گفت که کوشش برای سکولاریسم در اسلام، سالبه به انتفاء موضوع است. زیرا سکولاریزاسیون در درون اوست و اسلام نیازی به آن نداشته است. اسلام در همان آغاز سکولار بود". طباطبایی معتقد است کسانی که امروزه از سکولاریزاسیون اسلام سخن می‌گویند به این نکته توجه ندارند که اسلام را نمی‌توان قیاس از مسیحیت گرفت. "جدایی دین و دولت در اسلام باید به معنای ایدئولوژی از آن باشد و گرنه سکولاریزاسیون در مورد اسلام، مفهومی بی‌معناست".[17]

آیت‌الله‌العظمی جوادی آملی و مواجهه با دنیای جدید

آیت‌الله جوادی آملی نگاهی ناقدانه نسبت به امر تجدد و مدرنیته دارند. به باور ایشان، توجه تام دادن به تجدد، انسان را از هدف اصلیِ‌ انسانیت باز می‌دارد. به اعتقاد ایشان، در امر تجدد "انسان‌محوری" چنان حائز اهمیت شده است که می‌توان آن را نمادی از جنبش نوزایی (رنسانس) تلقی کرد. در این تفکر ارزش و مقام انسان به نحوی افراطی مورد توجه قرار می‌گیرد و آدمی، میزان همه‌ امور در نظر گرفته می‌شود. در این برداشت از انسان، علائق طبیعی انسان مورد توجه قرار می‌گیرد و دیگر نیازهای وجودی انسان مغفول نهاده می‌شود.[18] به باور آیت‌الله جوادی آملی، این تفکر نه تنها منجر به والا دانستن انسان نمی‌گردد، بلکه در تحلیل دقیق، منجر به تحقیر انسان می‌شود، زیرا با محوریت حیثیت طبیعی انسان، خواست اصلی وی در نیازهای مادی و امیال شهوانی خلاصه می‌شود و این به معنای حیوان تلقی کردن اوست. انسان در زمینه‌ علایق و امیال طبیعی‌اش با حیوانات تفاوتی ندارد. از این رو انسان‌محوری در عوض "انسان‌مداری" به "حیوان‌مداری" بدل می‌شود. و این نحوه‌ای بی‌حرمتی به اوست.[19]

چشم اسفندیار علم جدید

آیت‌الله جوادی آملی بر علم‌های مورد اتّکا در دوران مدرن نیز نقد وارد می‌کنند و وابستگی کامل بدان را برنمی‌تابند. جواد طباطبایی بر این باور است که امر سنت را نیز می‌باید از دریچه‌ تجدد نگریست و هر آنچه که از نگاهی غیرمتجددانه مورد بررسی قرار گیرد، محکوم به شکست است. آیت‌الله جوادی آملی اما با انتقاد به این نحوه رویکردها بر این باور است که: یکی از علل سرمستی به علم، بی‌اعتنایی به نارسایی‌های آن است. دانشمندان اذعان دارند که علم بشری در هر رشته‌ای تنها به کشف بخش کوچکی از مجهولات نائل شده است و نایافته‌ها به مراتب بیش‌تر از یافته‌های بشری است. افزون بر آن، یافته‌های علمی در هیچ یک از مواردش با ثبوت و تعیّن همراه نیست و بسیاری از آن‌ها از حد فرضیه‌ تغییرپذیر فراتر نمی‌رود. بسا معلومات زیادی که سالیان مدید، دانشمندان آنها را مسلّم فرض می‌کردند، اما پس از مدتی به راحتی از صحنه‌ دانش مورد اعتماد محو شدند.

آیت‌الله همچنین در این خصوص معتقدند که در عرصه‌های دانش‌های بشری به ویژه در علوم انسانی- که بیش از دیگر علوم، مورد نظر ماست- نظریه‌ واحدی وجود ندارد. آن قدر اختلاف‌ها چشم‌گیر و عمیق است که امروزه اصل نسبی‌نگری از تفکرات پرطرفدار و شاید مسلّم غرب تلقی می‌شود. با این وصف، چگونه انسان با تکیه بر چنین علمی از تعالیم الهی می‌خواهد احساس بی‌نیازی کند و زندگی خود را تنها به مدد علم پیش ببرد؟ [20]

آن‌گونه که آیت‌الله جوادی آملی بیان می‌کند، علم جدید به هر میزان هم که به پیشرفت نائل گردد، باز هم قابلیت اعتماد تام ندارد و نمی‌توان چشم و گوش بسته بر آن مُهر صحّه نهاد و عالَم را بدان تفسیر و تحلیل کرد.

عقل و شرع

جواد طباطبایی در آرای خود، تفکیک عمیقی میان عقل و شرع برقرار کرده است. به باور او، اساسِ رنسانس زمانی شکل گرفت که این تمایز دریافته و ارزش عقل در مقابل شرع، دانسته شد. تلقی طباطبایی همواره بر جدایی میان این دو مقوله‌ فربه بوده است. آیت‌الله جوادی آملی اما تفکیک عقل و شرع را امری نامعقول می‌دانند. در منظومه‌ فکری آیت‌الله، عقل و شرع در عِداد یکدیگر قرار می‌گیرند. ایشان بر این باورند که عقل و دستاوردهای آن، هرگاه که به مرحله‌ طمأنینه نائل آید، جزوی از شرع محسوب می‌شود و عمل بر اساس عقل، حجت شرعی تلقی می‌گردد. به تعبیر ایشان، هر زمان که عقل به این مرحله دست یافت، نه تنها تبعیت از آن لازم است، بلکه حتی حجت شرعی محسوب می‌گردد.

به باور آیت‌الله جوادی آملی، عقل، مقابل دین و جدای از آن نیست، بلکه عقل در برابر نقل است. پیام و محتوای هر دلیل عقلی یا نقلی، پیام و محتوای دین را نیز تشکیل می‌دهد. حال اگر در تعامل عقل و دین و عدم جدایی عرصه‌های واقعی آنها دقت شود، به خوبی نادرستی تفکیک بین عرصه‌های متدولوژی و ایدئولوژی روشن می‌شود. دیگر نمی‌توان گفت که ایدئولوژی را شارع گفته است و متدولوژی را عقل بیان می‌کند؛ زیرا اساساً مرزبندی بین مسائلی که از سوی متون نقلی دین اخذ می‌شود و مسائلی که عقل بدان رأی می‌دهد، در اصلِ شرعی و دینی بودن آنها دخالتی ندارد و هر دو دسته، بدون هیچ‌گونه تمایزی مورد تأیید و نظر شارع است. به دیگر سخن همان‌گونه که نقل معتبر، حجه الله است، عقل ناب نیز حجه‌الله است و محتوای آن هر چه باشد اعم از فقهی یا اصولی هیچ فرقی با محتوای دلیل نقلی ندارد. از این رو، در مسائل اجتماعی و سیاسی اسلام، احکامی که از متون روایی و قرآنی اخذ می‌شود، با نتایج به دست آمده از عقل برهانی، فرقی ندارد و همگی داخل در نظام سیاسی و اجتماعی است.[21]

 بر خلاف رأی طباطبایی که بر مقوله‌ عقلانیت تأکید بسیار دارد و در آثار خود به نحو مکرّر بر آن تأکید می‌کند و آن را مستقل از ایئولوژی‌های شرعی می‌داند، آیت‌الله جوادی آملی عقل را خارج از مقوله‌ شرع نمی‌بیند و تفکیکی میان این دو مد نظر ندارد. آیت‌الله جوادی آملی، عقل را تحت سیطره‌ شرع تفسیر می‌کند.

به باور آیت‌الله، اساساً سخن از تعارض بین عقل و دین نابجاست. همان‌گونه که از تعارض بین نقل و دین هم نمی‌توان سخن گفت. چرا که عقل و نقل هر دو زیر پوشش دین قرار دارند. به باور ایشان، اگر عقل را داخل در دین بدانیم، جایی برای تقابل میان آنها و تعارض میان آن بوجود نخواهد آمد. به باور ایشان، عقل و وحی هر دو با هم معرفت‌شناسی دین را تأمین می‌کنند. عقل چیزی بر دین نمی‌افزاید بلکه همانند آینه‌ای است که حکم خدا را نشان می‌دهد.[22] در منظومه فکری آیت‌الله، مجاهدت‌های عقلانی اگر با محوریت شناخت خدا و شناخت فعل و قول خدا باشد، رفتار دینی قلمداد می‌شود.

دین و حقوق بشر

جواد طباطبایی بر این باور است که از دل گزاره‌های دینی نمی‌توان حقوق بشر استنباط کرد. او برکشیدن و ایجاد قوانین حقوق بشر را از نتایج دنیای جدید می‌داند. آیت‌الله جوادی آملی اما بر این باورند که در ترسیم حقوق، می‌باید بر اساس فطرت و روح واحدی که در نهاد انسان وجود دارد، اقدام کرد. در تنظیم قوانین می‌باید به آن فطرت واحد توجه کرد و آن را مورد عنایت قرار داد و نه هیچ چیز دیگر. به تعبیر ایشان: "ما بر آنیم که همه انسان‌ها می‌توانند در کنار یکدیگر زندگی صلح‌آمیز و دوستانه‌ای داشته باشند. این از آن روست که در میان همه افراد بشر یک جهت مشترک و پایدار وجود دارد. همین جهت است که می‌تواند خوشبختی بشر را تضمین سازد و رفاه راستین انسان را تأمین کند. قرآن این جهت مشترک را "روح" می‌نامد و بیان می‌کند که این روح دارای فطرت الهی است".[23] آیت‌الله جوادی آملی ترسیم حقوق بشر به وسیله انسان‌ها را اساساً امری نامقبول می‌دانند. ایشان بر این باورند که حقوق بشر نمی‌تواند به وسیله افرادی نوشته شود که خود دارای اختلافات عدیده‌ای هستند. آیت‌الله، جهان‌بینی و نحوه نگرش به انسان و جهان را مقدمه‌ای می‌دانند که اگر بدان توجه نشود، تنظیم حقوق نیز به بی‌راهه خواهد رفت.

آیت‌الله جوادی آملی معتقدند که مسأله حقوق، همانند امور اعتباری نیست که بتوان به واسطه پسند و ناپسند دیگران بدان حکم کرد. به تعبیر ایشان: "حق همانند آداب و رسوم و سنت‌های ملی نیست که در زمره اعتباریات محض قرار گرفته، نزد ملت‌های گوناگون متفاوت باشد. اصولاً رسالت دینِ حق این نیست که به مردم فرمان دهد چه رنگ یا لباس یا چه سبک غذایی برگزینند. زیرا این‌گونه امور به حسب اقلیم‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، دارای تفاوتند. آنچه دینِ حق بیان می‌دارد، شامل خطوط کلی زندگی و زیر بناهای حیات انسان، با صرف نظر از آن اختلاف هاست. این خطوط کلی، بر خلاف اعتباریات محض، هرگز با قرار داد تعیین نمی‌شوند، بلکه بر اساس رابطه خاص انسان با جهان استوارند".[24]

آنگ‌ونه که طباطبایی ادعا کرده که قانون حقوق بشر را نمی‌توان از دل مؤلفه‌های شریعت استنباط کرد، اما آیت‌الله جوادی آملی ابتدا نقدی بر قوانین حقوق بشر وارد می‌کنند و سپس استنباط احکام حقوقی را مورد بحث قرار می‌دهند. به باور ایشان، قوانین حقوق بشر امروز بر بنای نفسانیت استوار شده است و از تمامی جوانب انسانی مغفول مانده است. به تعبیر آیت‌الله: تدوین حقوق بشر بدون فقه، خطر بزرگی است که بر اساس جاهلیت مدرن شکل گرفته است. به باور ایشان، قانون حقوق بشر نمی‌تواند بدون فقه به عدالت تام حکم کند.

عقل قانونگذار؛ عقل قانون‌شناس

آیت‌الله بر این باورند که عقل، قانون‌شناس است و نه قانون‌گذار. در آراء طباطبایی، بحث از قانون به کرّات دیده می‌شود. طباطبایی به حکومت قانون تأکید فراوان دارد. اما در آراء وی عقل انسانی به عنوان قانون‌گذار معرفی شده است. در نظر آیت‌الله جوادی آملی اما منزلت عقل به عنوان قانون‌شناس معرفی می‌شود. آیت‌الله با پیوندی که میان شرع و عقل برقرار می‌کنند، عقل را کاشف از واقع می‌دانند و نه واضع آن.

آیت‌الله در خصوص رابطه‌ فقه و قانون بر این باورند که محور اصلی قانون، موضوع‌های جزئی است که فقه کمتر به آن می‌پردازد؛ البته در بخش‌های خاصی موضوع‌های عبادی را ترسیم کرده است. اما در مواردی که فقه جزئیات را بیان نکرده است، به بنای عقلا واگذار شده و جزو امضائیات شریعت محسوب می‌گردد. بر مبنای اندیشه‌ آیت‌الله جوادی، ترسیم خطوط کلی و چارچوب‌های زندگی بر اساس فقه ترسیم می‌شود اما جزئیاتی از آن را می‌توان در قبال قانون ترسیم کرد و از آن نیز مدد گرفت. به باور ایشان، رعایت آنچه که اولی است و قابل تغییر و تحوّل است، تنها در قانون راه دارد و به هیچ وجه در فقه راه نخواهد داشت.[25]

انتقاد از سکولاریسم از دو منظر متفاوت

سید جواد طباطبایی و جوادی آملی هر دو از منتقدان نگاه سکولاریستی در اسلام هستند. طباطبایی بر این باور است که سکولاریسم مختص به دین مسیحیت است و در دل اسلام سخن گفتن از آن نارواست. آیت‌الله جوادی آملی اما از موضعی دیگر به این بحث نظر کرده‌اند و بر این باورند که سکولاریسم از نتایج نگاه تک‌بُعدی به عقل است. ایشان رویکرد تک‌ساحتی به عقل را روا نمی‌دانند. به باور آیت‌الله، دانشی که بخواهد همه‌ هستی را از دریچه‌ تفکیک علل و اسباب مادی بفهمد، نمی‌تواند به عمق علوم راه یابد.[26] ایشان اما با منظومه‌ای که در خصوص عقل و علم ترسیم می‌کنند بر این مهم انگشت تأکید می‌گذارند که علوم حتی اگر به وسیله‌ انسان غیردین‌دار نیز ترسیم شود، می‌تواند علم دینی قلمداد گردد.

در اندیشه‌ آیت‌الله جوادی آملی، علمی به عنوان علم الحادی اساساً وجود ندارد. به تعبیر ایشان، علم اگر علم باشد- نه فرضیه محض و وهم و ظن- کشف و قرائت طبیعت و جهان است، و به علت این که جهان فعل خداست، عالِم پرده از فعل خدا برمی‌دارد و لذا الهی و دینی خواهد بود. پس این عالِم است– نه علم از آن جهت که علم است- که بر اثر اتکای به فلسفه علم الحادی و فلسفه مطلق الحادی، علم را ابزار الحاد خود قرار می‌دهد و تفسیر مُحرّف از جهان عرضه می‌دارد.[27] در منظومه فکری آیت‌الله جوادی آملی، علم الحادی وجود ندارد و فقط این عالِمان هستند که تفسیر صحیحی از علم ندارند و سبب‌ساز گمراهی می‌گردند.

با این تصویر است که آیت‌الله جوادی آملی حتی علوم مادی را نیز از دایره‌ علم دینی خارج نمی‌دانند. از اینجاست که آیت‌الله حکم بر این می‌کنند که ما علمی به نام علم سکولار نیز نخواهیم داشت. به تعبیر ایشان: اساساً چیزی به نام علم سکولار و خنثی و بی‌طرف وجود ندارد. سرّ این مسأله آن است که علم نمی‌تواند نسبت به فلسفه مطلق بی‌تفاوت باشد. دانش تجربی و علمی یا در فضای تفکر ماتریالیستی که عالم را "طبیعت" می‌داند شکل می‌گیرد و یا در چارچوب فلسفه الهی که عالم را "خلقت" و صنع الهی می‌داند و شق سومی وجود ندارد.[28]

آیت‌الله جوادی آملی اگر چه علم سکولار را باور ندارند اما در خصوص نگاه سکولاریستی به عالم، نقدهایی را ابراز داشته‌اند. ایشان در کتاب "نسبت دین و دنیا" به نحو مبسوط از نگاه سکولاریستی سخن گفته‌اند و آن را مورد نقادی قرار داده‌اند.

نتیجه‌گیری

دکتر سید جواد طباطبایی به منظومه‌ای می‌اندیشد که بر اساس آن، علل انحطاط و امتناع اندیشه‌ورزی در ایران را کشف کند. ایشان بر این باور است که از یک زمانی به بعد، با دوری از عرصه‌ عقلانیت، انحطاطی در فکر ایرانی ایجاد شد. به باور ایشان، در غرب با شناخت عرصه‌ عقلانیت و تفکیک آن از شریعت، به مراتبی نائل آمدند و اینک به تجدد دست یافته‌اند. طباطبایی بر این مسأله حکم می‌کند که در امروزِ فکریِ ما، تفکر کردن جز از دریچه‌ تجدد امکان‌پذیر نیست. حتی اندیشیدن در خصوص سنت نیز می‌باید از پنجره‌‌ تجدد صورت گیرد. طباطبایی از منتقدان نگاه سکولاریستی است. وی بر این باور است که سکولاریسم، مختص به دین مسیحیت است و در مقابله با آن، ایجاد شده است. وی معتقد است که اسلام اساساً دینی است که بر دنیا هم توجه داده و اساس سکولاریسم در مقابل دین اسلام قرار نمی‌گیرد و سخن گفتن از آن در ایران امر شایسته‌ای نیست.

آیت‌الله جوادی آملی اما نگاه نقادانه‌ای نسبت به تجدد دارند. ایشان بر این باورند که مدرنیته اگرچه به دستاوردهایی نائل آمده است اما بسنده کردن بر آن نمی‌تواند سبب‌ساز پیشرفت انسانی گردد. ایشان میان عقل و شرع نیز تفکیکی قائل نیستند و این فهم ناصواب را مورد نقد قرار می‌دهند. آیت‌الله جوادی آملی نیز به مانند طباطبایی از نگاه سکولاریستی در اسلام پرهیز می‌دهند. ورود به بحث ایشان اما در خصوص سکولاریسم با جواد طباطبایی متفاوت است. ایشان فهم سکولاریستی را ناشی از اندیشه‌ ناصوابِ عالِمان می‌دانند و اساس علم را غیر از دین نمی‌بینند. به باور ایشان هر علمی که به مرتبه‌ طمأنینه و یقین نائل آید قطعاً دینی هم خواهد بود.

 

پی‌نوشت

 

[2]جواد طباطبایی، همشهری، سال دوم، 5/4/82

[3]جواد طباطبایی، بار دیگر درباره تجدد و توسعه، فرهنگ و توسعه، مرداد و شهرویر 1372، ش7

[4]جواد طباطبایی، ابن خلدون و علوم اجتماعی، ص71

[5]همان، ص47

[6]همان، ص362

[7]همان، ص8

[8]همان، ص37

[9]هفته‌نامه شهروند امروز، ویژه‌نامه نوروز 1386

[10]جواد طباطبایی، زوال اندیشه سیاسی در ایران، ص287

[11]جواد طباطبایی، توسعه، فرآیند تجدد، ص36

[12]جواد طباطبایی، همشهری، سال دوم 5/4/82

[13]نقل از روزنامه ایران، بدون سنت نمی‌توان اندیشید.

[14]هفته‌نامه شهروند امروز، ویژه‌نامه نوروز 1386

[15]جواد طباطبایی، جدال جدید و قدیم، ص36

[16]جواد طباطبایی در گفتگو با نشریه تلاش، برگرفته از سایت تلاش

[17]همان‌جا

[18]آیت‌الله جوادی آملی، نسبت دین و دنیا، ص53

[19]همان، ص54

[20]همان، صص41-42

[21]همان، صص181-182

[22]آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، صص14-24

[23]آیت‌الله جوادی آملی، فلسفه حقوق بشر، ص15

[24]همان، ص90

[25]نقل از پایگاه اطلاع رسانی حوزه، 29/11/90

[26]آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، نقل از احمد واعظی

[27]آیت‌الله جوادی آملی، منزلت عقل در هندسه معرفت دینی، ص143

[28]همان، ص130

دیدگاه‌ها

افزودن دیدگاه

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی‌های وب و پست الکترونیکی به صورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
Image CAPTCHA

اندیشمندان